جوان مسلمان
دوشنبه 3 فروردین 1394 :: نویسنده : زهرا پدرام
افسران - *شهادتت مبارک...*



نوع مطلب :
برچسب ها : عکس، شهید، جوان،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 13 فروردین 1393 :: نویسنده : زهرا پدرام
به گزارش شیعه آنلاین، اخبار رسیده از قاهره پایتخت مصر حاکی از آن است که جنایتکارانی که عامل شهادت علامه شیخ "حسن شحاته" چهره سرشناس شیعیان مصر گردیدند، از سوی دادگاهی که پرونده آن جنایت را بررسی می کرد، تبرئه شدند!

در همین راستا وکیل مدافع عاملان شهادت شهید "شحاته" در یک گفتگوی مطبوعاتی گفت: دادگاه جنایی در نظر دارد تا برخی از متهمان این پرونده را آزاد کند زیرا بی گناه هستند!

وی در ادامه افزود: دستور آزادی پنج نفر از متهمان صادر گردیده و بزودی اجرا می گردد و برای 3 متهم دیگر نیز در جلسات بعدی، تقاضای تجدید نظر خواهیم کرد.

گفتنی است، متهمان پرونده شهادت شیعیان منطقه "الجیزه" مصر، از جمله شیخ "حسن شحاته" در روستای أبومسلم، به جرایم دیگری مانند آتش زدن منزل یکی از شیعیان که به کشته شدن چهار تن انجامید و همچنین نگهداری اسلحه گرم و ابزار و وسایل خطرناک و کشنده متهم هستند.

قابل ذکر است، تبرئه عاملان جنایت روستای "الجیزه" مصر، از سوی فعالان شیعی محکوم شده و به نظر آنان این اقدام مشکوک در راستای سناریوی شیعه ستیزانه سلفیون مصری است که باید از سوی مجامع حقوق بشری مورد انتقاد و پیگیری قرار گیرد.




نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، شیعه، مصر، اسلام، قاتلان مصری، وهابیت،
لینک های مرتبط :


مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع) ۱۳ ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم ۱۳ سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش میکنم،می‌گوید ۱۳ ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن ۱۳ ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟»
"عماریون"- به گزارش جهان، در یکی از روزهای سال ۱۳۶۲ ، زمانی آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.

صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» . رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟»

پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».

رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

لحظاتی پسرکی ۱۲-۱۳ ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ، با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»

-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!

-چرا پسرم؟

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع) ۱۳ ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم ۱۳ سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش میکنم،می‌گوید ۱۳ ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن ۱۳ ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟»

حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.

رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»

آقای خامنه ای خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت : « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...

کمتر از سه روز بعد ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر ۳۱ عاشورا.


مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد ۱۳۴۹ در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت ، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. ۱۳ ساله که شد ، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی ، توانست تا خود اردبیل برود ، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت : «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم ۱۳ ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت : «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه ۱۳ ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند ، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت .
مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد ، در عملیات بدر ، به تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش ، مهدی باکری ، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.


از مرحمت بالازاده ، وصیت نامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد ۱۳ ساله اش آرام بگیرد:

وصیت نامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا ،گردان علی اکبر

به نام خداوند بخشنده مهربان

از اینجا وصیت نامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بی کران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا، پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.

آری ای ملت غیور شهید پرور ایران! درود بر شما! درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.

درود برشما ای ملت ایران! ای مشعل داران امام حسین ! تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.

و ای پدر و مادر عزیزم ! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید.

ای پدر و مادر عزیزم! از شما تقاضایی دارم . اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.

و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.

خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

کربلا کربلا یا فتح یا شهادت
جنگ جنگ تا پیروزی




نوع مطلب :
برچسب ها : جنگ، شهید، رئیس حمهور، امام خامنه ای،
لینک های مرتبط :


به گزارش خبرگزاری اهل‏بیت(ع) ـ ابنا ـ از زمان آغاز بحران سوریه در سال 1390 (2011 میلادی) مردم و كشور سوریه شاهد ورود گروه‌های مسلح تروریستی از كشورهای مختلف جهان از جمله كشورهای همجوار سوریه به این كشور بوده است.

این گروه‌های تروریستی علاوه بر جنایات فجیع و آدم کشی های فراوان، به بقعه ها و مقدسات اسلامی هم رحم نمی کنند. حمله به حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س)، تخریب و نبش قبر جناب حجر بن عدی، تعرض به مقبره ابوذر غفاری و اویس قرنی و ... از این حملات بوده است. همچنین تروریست های تکفیری در خرداد سال گذشته در حمله‌ای جدی و خطرناک تلاش داشتند تا با یك كامیون بمب‌گذاری شده حرم مطهر حضرت زینب(س) را منفجر كنند اما این كامیون پیش از ورود به ترمینال خودروهای نزدیك به حرم مطهر منفجر شد و این عملیات انتحاری ناكام ‌ماند.

در همین راستا٬ شیعیان کشورهای مختلف برای دفاع از حرم حضرت زینب و رقیه سلام الله علیهما٬ بقاع متبرکه و مناطق شیعه نشین سوریه با تشکیل گردان‎هایی فعالیت خود را آغاز کردند؛ که "کتائب اهل الحق"٬ "فاطمیون"٬ "خدام العقیلة"٬ "ذوالفقار" و "اباالفضل العباس" از جمله آنها است.

گردان فاطمیون که متشکل از شیعیان افغانستان می‎باشد٬ عملکرد قابل توجهی در صیانت از مقدسات اسلامی در سوریه دارد و در آذرماه سال جاری هم مراسم تشییع پیکر 10 تن از شهدای این گردان در شهرهای قم، مشهد، اصفهان و تهران برگزار شد.

اما اخیراً اخبار حکایت از آن دارد که تروریست های تکفیری راه و روش عبیدالله بن زیاد را پیش گرفته و به طرز وحشیانه‎ای سر یک مدافع حرم حضرت زینب(س) به نام «رضا اسماعیلی» که عضو گردان "فاطمیون" بود از بدن جدا کردند و آن را به رسم اسلافشان ـ یزید و عبیدالله ـ در طَبَق قرار دادند.

شهید رضا اسماعیلی




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، مدافع حرم، جوان افغانی، سوریه، شهاتدت، سلفی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 2 بهمن 1392 :: نویسنده : زهرا پدرام



ashoura

للحق

طرح نوشت : در گیر و دار تعلیق غنی سازی و هیاهوی کسل کننده ی این روزها، رفتن که نه! رسیدن حسین نصرتی به کمال، آرامم کرد. حالا بگذار جماعت ترسو، چوب حراج بر دست رنج مصطفای شهید بزنند. چه باک؟ یوم العیار موعود در پیش روست. بگذار شیخ حقوق دان و اصولگرایان مدعی همچنان در تقابل سیاست زده شان، نهضت جهانی اسلام را فراموش کنند! اما حسین نصرتی ها خوب می دانند که غایت نهایی ما در قدس رقم خواهد خورد. و از همین روست که به شامات و دیگر بلاد کوچیده اند.

تکمله : کلیپ شیعه های تقلبی رو حتما ببینید و منتشر کنید. یکی از دوستان برای نصرTV ارسال کرده و بسیار دیدنی هست.

کاملا بی ربط : بگذار بسوزم! “دادم” که به آسمان نرسید. شاید “دودم” رسید!

http://www.ammarname.ir/node/30067





نوع مطلب :
برچسب ها : سوریه، وهابیت، شهید، غنی سازی،
لینک های مرتبط :


به گزارش «شیعه نیوز»، مصاحبه گر: ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود روی زمین افتاد و زمزمه می کرد دوربین رو برداشتم و رفتم بالای سرش  داشت اخرین نفساشو  ازش پرسیدم این لحظات اخر چه حرفی برای مردم داری با لبخند گفت: 

از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن.عکس روی کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو با همون طنازی گفت.. آخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده ...







نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، شیعه، کمپوت، جبهه، حنگ،
لینک های مرتبط :



عزیز کتابفروشی در افغانستان بود که به جرم فروش کتاب‌های شیعه منتشر شده در ایران،‌ هفته گذشته در غزنی،‌ پایتخت تمدنی جهان اسلام به قتل رسید.این مهمترین گمانه در مورد یک اتفاق مشکوک در افغانستان است.



صدای شیعه: به نقل از تسنیم،‌ هفته گذشته در افغانستان اتفاقی رخ داد که شاید شنیدن در وهله نخست به ظاهر اتفاق جدیدی نباشد و بارها پیش از آن رخ داده باشد،‌ اما بطن حادثه متفاوت ‌است. آخرین روز هفته گذشته ساعت 10 صبح زمانی که عبدالله معروف به عزیز کتابفروش به کتابفروشی خود در شهر غزنی در یک کیلومتری فرماندهی پلیس این شهر می‌رفت،‌ توسط یک موتورسوار به ضرب گلوله کشته شد.

یکی از فعالان فرهنگی افغانستان، امروز در گفتگو با خبرنگار تسنیم این واقعه را این گونه شرح داد: عزیز کتابفروش از شیعیان افغانستان بود که طی سال‌های اخیر بارها برای خرید کتاب به تهران به ویژه به قم سفر می‌کرد،‌ او قرآن و کتاب‌های مذهبی را که عمدتاً‌ در قم منتشر می‌شدند، خریداری می‌کرد و در افغانستان به فروش می‌رساند،‌ عمده شیعیان شهر غزنی از کتابفروشی عزیز به جدیدترین کتاب‌های منتشر شده مذهبی در ایران دسترسی داشتند.

به گفته همکاران عبدالله معروف به عزیز کتابفروش، روز چهارشنبه هفته گذشته فرد ناشناسی به کتابفروشی مراجعه کرده و می‌خواهد قرآن خریداری کند،‌ عزیز به او می‌گوید که تمام قرآن‌هایم روز گذشته به یکی از مشتریانم فروخته شده است،‌ هفته آینده مراجعه کن تا برایت قرآن بیاورم. این فرد با اشاره به کتاب‌های مذهبی شیعه و منتشر شده در ایران می‌گوید، این همه کتاب کافری داری اما قرآن نداری و ظاهرا مجادله‌ای لفظی میان آنها اتفاق می‌افتد.

این فعال فرهنگی که به دلیل ناامنی‌هایی مشابه با همین قضیه ، مایل نیست نامش مطرح شود می‌گوید:فردای آن روز عزیز کتابفروش توسط یک موتورسوار در محل کارش کشته می‌شود، هنوز هیچ دلیل رسمی برای علت این واقعه شرح نشده است؛ اما همکاران و اهالی محل او به دلیل وقوع اتفاقات مشابه معتقدند احتمالا ماجرای کشته شدن او مربوط به ماجرای روز گذشته او و کتاب‌هایی که او از ایران برای فروش گذاشته بود است.

طی 10 سال اخیر بیشترین کتاب‌هایی که در افغانستان به فروش رفته است،‌ کتاب‌هایی هستند که در ایران منتشر می‌شوند،‌ از میان تمامی کتاب‌هایی که در ایران منتشر می‌شوند،‌ کتاب‌هایی با موضوعات فلسفی،‌ قرآن،‌ دین،‌ تاریخ، حقوق، ادبیات و سیاست بیشترین استقبال را داشته‌اند.

کتابفروشی در افغانستان یکی از مشاغل کم‌درآمد و در عین حال سخت است،‌ مالیات‌های سنگین و وضع قوانین گمرکی برای محموله‌های سنگین‌ از جمله موانع و مشکلاتی است که بر دشواری این حرفه در افغانستان افزوده است،‌ این در حالی است که بنا به گفته رئیس تعاونی ناشران و کتابفروشان افغانستان متوسط فروش روزانه کتابفروش‌های افغانستان 200 تا 300 تومان است،‌ بنابراین اغلب کتابفروشان توان پرداخت مالیات‌های سنگین و اضافه بردرآمد خود را ندارند.

هم‌چنین شیوه سنتی کتابفروشی در افغانستان یعنی همان کتاب فروختن در کنار پیاده‌روها موجب شده تا کتابفروشی‌ها و نمایشگاه‌های کتاب در این کشور چندان رونقی نداشته باشند و مردم اغلب کتاب‌های خود را از دستفروشان تهیه کنند.

واردات کتاب‌های مذهبی از ایران؛‌ راهی برای مقابله با شیوع اندیشه‌های وهابیت

بخش عمده‌ای از کتاب‌های موجود در افغانستان از ایران وارد می‌شوند،‌ عمده واردکنندگان کتاب از ایران در افغانستان شیعیان هستند که تلاش دارند با عرضه کتاب‌های نویسندگان و ناشران ایرانی به ویژه کتاب‌های مذهبی با شیوع اندیشه‌های وهابی که عمدتاً از طریق واردات کتاب از پاکستان انجام می‌شود،‌ مقابله کنند. این اقدام طی سال‌های گذشته موجب شده تا امنیت کتابفروشان تحت‌الشعاع قرار بگیرد.

حساسیت مرزی برای ورود کتاب از ایران به افغانستان

نکته حائز اهمیت در این زمینه این است که در نقاط مرزی کشور افغانستان حساسیت بالایی بر روی ورود کتاب از ایران وجود دارد،‌ ماجرای ریخته شدن هزاران جلد کتاب از ناشران ایرانی در رود هیرمند که در سال 1388 رخ داد،‌ موید این نکته است. این کتاب‌ها به بهانه اینکه موجب اختلافات قومی و مذهبی می‌شدند،‌ در گمرگ توقیف و در نهایت به رود هیرمند ریخته شدند،‌ نهج‌البلاغه،‌ صحیفه سجادیه ،‌ تفسیر الغدیر،‌اصول کافی و ...از جمله این کتاب ها بودند.

محمدسرور رجایی رئیس خانه ادبیات افغانستان در ایران در این زمینه می‌گوید:‌ چون بیشتر شیعیان افغانستان از ایران با خودشان کتاب می‌برند، بعضی مسئولان مرزی دوست ندارند کتاب‌های ایرانی به خصوص کتاب‌های دینی و با اهداف روشنگری از ایران وارد افغانستان شود و این سیاست‌های سلیقه‌ای در مناطق مختلف افغانستان جدای از سیاست‌های فرهنگی دولت افغانستان است و معمولا افرادی که در مرزها هستند سلیقه شخصی خود را درباره کتاب‌ها اعمال می‌کنند و از ورود کتاب‌ها با رای خود جلوگیری می‌کنند.

وی هم‌چنین درباره نوع نیاز مردم افغانستان گفته است: در شرایط فعلی کتاب‌های ارزشی درباره مذهب و دین و ارزش های مشترک جهادی مورد نیاز مردم افغانستان است چرا که غرب تلاش کرده به گونه‌ای خاک غفلت را بر ارزش‌های جهادی افغانستان بپاشد که سراغ افتخارات جهادی خود نروند لذا بهترین گزینه‌ای که مردم را به گذشته جهادی و خاطراتشان نزدیک می‌کند، ارسال کتاب‌های دفاعی و ارزشی دفاع مقدس است.

با وجود همه خطرات، مشکلات اقتصادی و دسترسی کتابفروشان افغان به نشر ایران، (حتی در سایه فعالیت انتشارات الهدی به عنوان توزیع‌کننده در افغانستان باز هم کتابفروشان بسیاری هم‌چون عزیز کتابفروش وجود دارند که هر روز صبح کرکره مغازه خود را با امید بالا می‌برند.





نوع مطلب :
برچسب ها : شیعه، افغانستانی، افغانستان، شهید، وهابیت، کتاب، تروریست،
لینک های مرتبط :



گفتنی است یکی از اقدامات دسته عزاداری شهید "شحاته"، بر پایی ایستگاهی برای خدمات رسانی به زائرانی است که با پای پیاده در مسیر کربلای معلی هستند، بوده است.
به گزارش شیعه آنلاین، گروهی از شیعیان عراق به یاد شهید مظلوم "حسن شحاته"، یک دسته عزاداری تشکیل داده اند.

هدف این گروه، زنده نگه داشتن یاد و خاطره آن شهید مظلوم بوده که در روز میلاد مبارک منجی عالم بشریت، حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف بدست کثیف سلفی های مصر به همراه سه تن دیگر از شیعیان مصر به شهادت رسیدند.

گفتنی است یکی از اقدامات دسته عزاداری شهید "شحاته"، بر پایی ایستگاهی برای خدمات رسانی به زائرانی است که با پای پیاده در مسیر کربلای معلی هستند، بوده است.





نوع مطلب : مصر، 
برچسب ها : شهید، هیئت، املام حسین، اربعین،
لینک های مرتبط :


خانم کارگر که مادر، خواهر، فرزند و همسر شهید است،‌ می‌گوید: درد من خیلی کوچک‌تر از آن بود که بر حضرت زینب(س) در کربلا گذشت.


خانم کارگر که مادر، خواهر، فرزند و همسر شهید است،‌ می‌گوید: درد من خیلی کوچک‌تر از آن بود که بر حضرت زینب(س) در کربلا گذشت.

به گزارش فرهنگ نیوز ، روزنامه خراسان نوشت: یکی می گفت هیچ دردی بالاتر از غریبی نیست. بالاتر از تنهایی... اما گاهی تنهایی هم کارد می شود و می رسد به استخوانت. حالا که از تنهایی حرف می زنم، فکرم می دود سمت بانویی که چند روز پیش ملاقات کردم. یکی از آن سوژه های ناب برای تهیه گزارش بود. آدمی که روزگار او را بدجور تنها کرده بود. جنگ تحمیلی همه مردهای زندگی اش را گرفته بود تا تنها با زندگی بجنگد. او جنگیده بود تا نگذارد زندگی خاکش کند...می گفتند هم فرزند شهید است هم خواهر دو شهید. البته فقط این هم نبود همسر و یک فرزندش را هم تقدیم میهن کرده بود. یک زن که 5 شهید را با دستان خودش به خاک سپرده و به تنهایی 6 فرزند دیگرش را بزرگ کرده است تا همه آن ها امروز به سهم خودشان آدم های موثری باشند برای جامعه...

***


حاجیه خانم «مریم کارگر یزدی» در را که به رویمان می گشاید می گوید هر کجا که راحت هستید بنشینید و ما جایی  روبه روی تصویر کوچکِ شهدای این خانواده را انتخاب می کنیم. او قبل از هر چیز تاکید می کند: هر چه می خواهید بنویسید فقط کاری نکنید ریا شود.

 

* دعای مادرم ما را میراث دار 5شهید کرد

از او می پرسم که چطور 5 مرد زندگی اش در راه دفاع از میهن شهید شده اند؟ می گوید: پدرم مرد با صفایی بود و البته مومن و انقلابی. مادرم هم دست کمی از او نداشت شاید بتوان گفت حتی با انگیزه تر هم بود. هردوشان یک پای ثابت تظاهرات  علیه رژیم پهلوی در زمان انقلاب بودند. جنگ هم که شروع شد پدرم کشاورزی را رها کرد دست سه برادرم ابراهیم، حسین و مهدی را گرفت و رفت جبهه. می گفت این انقلاب مال ماست اگر من نروم یا پسرهایم را به جبهه نفرستم چه کسی از این انقلاب دفاع کند؟ یک روز مادرم که حالا 80 سال دارند و با وجود کهولت سن همچنان پُرانرژی هستند، در مراسم تشییع پیکر شهدا در حرم رضوی، رو می کند سمت گنبد و گلدسته ها و می گوید: چرا من لیاقت ندارم مادر شهید باشم؟او ادامه می دهد: اجابت دعای مادر چندان طول نکشید چون همان حدود بود که مهدی، برادر 16 ساله ام اولین شهید خانواده در جبهه مهران به شهادت رسید. این خواهر شهید از نحوه خبر شهادت اولین شهید خانواده این گونه روایت می کند: خبر داشتیم که پدر مجروح شده و در بیمارستان بستری است اما از شهادت مهدی فقط همسایه ها خبر داشتند. نمی دانم چرا ولی احساس می کردیم رفتارشان غیرعادی است. گویا پیکر مهدی را به درخواست پدرم در سردخانه بیمارستان امام رضا (ع) نگه داشته بودند تا خودش از تخت بیمارستان خلاص شود. پدرم با جراحتی که چشمانش را نابینا کرده بود به خانه آمد. خانه ما دیوار به دیوارخانه پدرم بود. هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود که پدرم پیغام داد، بروم پیش آن ها.گفته بود بگویید مریم بیاید، دامادی برادرش است! اتفاقا آن روزها صحبت برگزاری مجلس دامادی برادرم ابراهیم هم بود. فکر کردم همان است که جدی شده، اما جشن عروسی در کار نبود پدر بدون آن‌که خم به ابرو بیاورد خبر شهادت مهدی را به ما داد.

 

* سلسله شهادت در یک خانواده

خانم کارگر برایمان می گوید: شهادت یک اتفاق ساده نیست که در لحظه ای رخ بدهد و اصابت گلوله و ریختن خونی پایان آن باشد، شهادت راهی است که با این اتفاق آغاز می شود. شهادت مهدی نیز راهی جدید پیش پای خانواده ما باز کرد. دومین شهید خانواده، همسرم محمدعلی بود. من اصلا خبر نداشتم که مدتی در بیمارستان امدادی (شهید کامیاب)دوره امدادگری را گذرانده، فقط یک شب آمد و گفت: حلالم کن و رضایت بده تا به جبهه بروم. حسابی جا خوردم اما در همان حال گفتم: قسم بخور اگر شهید شدی در ثواب شهادتت شریک باشم.می پرسیم: به همین سادگی؟ و او می گوید: همه حرفی که میان مان رد و بدل شد همین ها بود و اینکه؛ بعد از شهادت من، تو می مانی و بزرگ کردن 7 فرزند. نکند پیش کسی دست دراز کنی. اگر من یک مرتبه شهید شوم تو روزی صدبار شهید خواهی شد و همین هم شد. در همه سال های نبودنش هر روز صدبار شهید شدم. او رفت و اسفند 62 در عملیات خیبر در جزیره مجنون مفقودالاثر شد و تا سال 78 که استخوان هایش به میهن بازگشت، نشد که دوباره ببینمش و کلی حرف نگفته میانمان ماند. همه شان را اینجا در سینه ام نگه داشته ام برای روزی که دوباره همدیگر را می بینیم. همه دلتنگی ها، همه قربان صدقه ها و حتی همه گلایه ها...

 




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، عكس، دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 23 مرداد 1392 :: نویسنده : زهرا پدرام

درباره آیه ۸ سوره تحریم تفاسیر و بحث های زیادی وجود دارد.در این مجال کوتاه ، تنها یکی از کاربردی ترین روش های عمل به این دستور الهی و نتیجه آن را به حضورتان تقدیم می کنیم. جواد عنایتی ، از اهالی کاشان ،تصمیم می گیرد به فرمان الهی در سوره تحریم عمل کند

به گزارش فرهنگ نیوز، بسیاری از ما، این فرمایش خداوند عالمیان در سوره تحریم ، آیه ۸ را شنیده و خوانده ایم كه :

« یا أیُّهَا الذِّینَ آمَنُوا تُوبُوا إلی اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً عَسی رَبُّکُمْ أنْ یُکَفِّرَ عَنکُم سَیِّئاتِکُم وَ یُدخِلَکُم جَنَّاتٍ تَجری مِن تَحتِها الأنهارُ »

   « ای کسانی که ایمان آورده اید! توبه کنید، توبه ای خالص، امید است [با این کار] پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغهایی از بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است، وارد کند. »

پیرامون این آیه بحث ها و روایات تاریخی و كلامی زیادی وجود دارد كه برای اطلاع از آن ها می توانید به كتب تفسیر و منابع فقهی مراجعه كنید. در این مجال كوتاه ، تنها یكی از كاربردی ترین روش های عمل به این دستور الهی و نتیجه آن را به حضورتان تقدیم می كنیم. باشد كه در دل های سیاه ما غرق شده گان در گرداب عادات سخیف انسانی كارگر افتد:

جواد عنایتی ، یك بسیجی از اهالی كاشان ، در بهار سال ۱۳۶۳ هجری شمسی ، تصمیم می گیرد به فرمان الهی در سوره تحریم عمل كند و این تصمیم خود را این گونه مكتوب می كند:

این جانب جواد عنایتی در روز یكشنبه ، تاریخ ۹/۲/۶۳ در ساعت ۵/۵ بعد از ظهر توبه كردم و از این تاریخ به بعد هرگز دنبال گناه نمی روم.

جناب جواد عنایتی ، حدود دو سال و نه ماه بعد ،  به تاریخ ۲۱ دی ماه سال ۱۳۶۵ طی عملیات کربلای ۵ در شلمچه مزد خود را دریافت می كند و بال در بال فرشتگان می گشاید.





نوع مطلب :
برچسب ها : بسیجی، شهید، وصیت، توبه، عكس،
لینک های مرتبط :


روز جمعه ۱۸ مردادماه عده‌ای از اراذل و اوباش ضمن ایجاد رعب و وحشت در پارک فضیلت شیراز یک بسیجی آمر به معروف را به شهادت رساندند.

به گزارش بولتن نیوز به نقل از سایت شیرازه، محمد رضا ادبی بسیجی 18 ساله عضو پایگاه مقاومت مسجد رسول اعظم(ص) در پی عربده کشی اراذل و اوباش به آنها معترض می شود که پارک مکان عمومی است و متعلق به همه است و از آنها می خواهد که آرام باشند و سر و صدا نکنند.

اراذل و اوباش با تمسخر وی پارک را ترک می کنند، اما در یک غافل گیری با ضربات متعدد چاقو به پهلو های وی او را به شهادت می رسانند.

وی که اصالتا اهل بخش کوهنجان سروستان بوده روز گذشته (یکشنبه) در این شهر تشییع و به خاک سپرده شد.





نوع مطلب :
برچسب ها : بسیجی، شهید، امربه معروف، اراذل،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 تیر 1392 :: نویسنده : زهرا پدرام

رسید برای دبه پلاستیکی!



قبل عملیات بدر در زمستان63 در ضلع شمالی زمین صبحگاه دوکوهه چند چادر را یکسره کرده و نمایشگاه کوچکی برپا کرده بودند.داخل نمایشگاه، تعداد زیادی عکس و دست نوشته شهدا و کپی وصیت نامه بعضی از آنها در معرض تماشای رزمندگان قرار داشت. دست نوشته کوچکی نظرم را جلب کرد که نوشته بود:

" این جانب، محمد ابراهیم همت از تدارکات لشکر، سه صندلی، یک میز عسلی، یک چراغ والور و دو دبه نفت برای چادر ستاد به طور امانت تحویل گرفتم.

امضا: همت "

برایم جالب بود که فرمانده لشکر حضرت رسول(ص) بیت المال را ولو ناچیز آن هم در جهت کار بیت المال، بدون حساب و کتاب و دادن رسید مصرف نمیکرد.

http://estizah.blog.ir/1392/04/02/shahid-hemmat-va-resid

منع وبلاگ استیضاح







نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، قهرمان، مرد، همت، وصیت،
لینک های مرتبط :


مادر هر کاری کند اهل خانه هم یاد می‌گیرند، مثلا اگر شهید شود…
مــــــــادر هر کاری کند اهل خانــــــــه هم یاد می‌گیرند، مثلا اگر شهیــــــــــــــد شود…

حكایتی از حضرت علامة امینی اعلی الله مقامه نویسنده كتاب گرانسنگ الغدیر

روزی علامه امینی مهمان عالمی سنی در شهر حلب سوریه شد، به افتخار ایشان آن عالم سنی مجلسی ترتیب داد تا علمای شهر با ایشان دیدار داشته باشند، در میانه مجلس كه كمی حالت رسمیت پیدا كرده بود میزبان سنی رو كرد به علامه امینی و عرض كرد: شما مطلبی بفرمایید تا استفاده كنیم، علامه ابتدا امتناع ورزیدند ولی با اصرار میزبان و سایر مهمانان كه واقعا طالب كسب فیض از ایشان بودند قبول كردند كه ابتدا سخن بگویند و مسأله ای را مطرح نمایند،




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : شیعه، اسلام، سنت، شهید،
لینک های مرتبط :


پارسینه: «عبدالکریم علی احمد الفخراوی» ‌ معروف به حاج کریم فخراوی یکی از شیعیان فارسی‌زبان و از فعالان رسانه‌ای و فرهنگی در بحرین بود که به دلیل فعالیت‌های اعتراضی علیه حکومت آل‌خلیفه، پس از بازداشت به‌دست عوامل دولت شکنجه و کشته شد.

خانوادهٔ وی که در اصل از بردستان شهرستان دیّر از استان بوشهر بودند، چندین نسل است که در بحرین زندگی می‌کنند. او دارای دیدگاه‌ها و فعالیت‌های انقلابی و مورد شناخت شیعیان بحرین بود. اشتغال وی در عرصهٔ ترویج فرهنگ تشیع بود و به نشر آثار شیعه از طریق انتشارات و کتاب‌فروشی زنجیره‌ای فخراوی (مکتبة الفخراوی) می‌پرداخت. این انتشارات مرکز توزیع آثار فرهنگی میان مردمان بحرین و سایر شیعیان در عربستان و امارات و دیگر کشورهای عربی است.

فخراوی همچنین از مؤسسان و سهام‌داران روزنامهٔ «الوسط» تنها روزنامهٔ مستقل و میانه‌رو در بحرین بود. روزنامه‌ای که به دلیل پوشش اخبار سرکوب اعتراضات توسط کمیسیون امور اطلاعات بحرین توقیف شد و تنها پس از تغییر مدیرمسئول آن مجدداً اجازهٔ انتشار یافت.

از جمله فعالیت‌های فرهنگی فخراوی، تقویت کتابخانه‌های مساجد و حسینیه‌ها و مدارس بحرین و اهدای گستردهٔ کتاب به این اماکن بود. او یکی از اعضای ارشد حزب سیاسی «الوفاق» (مهم‌ترین حزب اپوزوسیون در بحرین) بود و در میان دوستان خود به اخلاق، هوش و تعهد شناخته شده بود.

مأموران حکومتی بحرین به دلیل گسترش فعالیت‌های اعتراضی کریم فخراوی به منزل مسکونی وی حمله کردند. او در ۴ آوریل ۲۰۱۱ و پس از آن‌که به قصد تنظیم شکایت‌نامه‌ای در مورد تخریب منزل خود به مقر پلیس رفته بود بازداشت و ناپدید شد. ۹ روز پس از دستگیری بر اثر شکنجه در سن ۴۹ سالگی جان باخت و روز چهارشنبه ۲۳ فروردین ماه ۱۳۹۰ (۱۲ آپریل ۲۰۱۱) تشییع شد.

«ناصر الراس» یکی از شهروندان بحرینی است که به تازگی از زندان آزاد شده است. او در گفتگو با شبکهٔ المنار می‌گوید: «شکنجهٔ معترضان به اندازه‌ای شدید بود که زندانی آرزوی مرگ می‌کرد، احساس می‌کردیم که جان از بدنمان خارج شده است. در مقابل چشمان من کریم فخراوی در اثر شکنجه شدید مزدوران رژیم بحرین جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و قربانی شکنجه شد.»

در پی شهادت کریم فخراوی دولت بحرین اعلام کرد که مرگ وی به علت بیماری کلیوی بوده است؛ ولی خانوادهٔ این شهید به خبرنگاران اعلام کردند که وی موقع دستگیری از سلامتی کامل برخوردار بوده است و هیج سابقه بیماری نداشته است. در تشییع جنازهٔ او، عکس‌ها و تصاویری اینترنتی از پیکر این شهید میان تشییع‌کنندگان توزیع شد که ثابت می‌کرد وی به شدت تحت شکنجه قرار گرفته است.

در گزارش کمیته مستقل حقیقت‌یاب بحرین آمده است که فخراوی در حال شکنجه شعار «الله اکبر» را فریاد می‌زد و دلیل شهادت او را آسیب دیدن کلیه‌های وی در اثر شکنجه و از کار افتادن آن‌ اعلام کرد.

شکنجه و شهادت حاج کریم، ‌ بازتابی گسترده در رسانه‌ها و مجامع بین‌المللی و سازمان‌های مرتبط با حقوق‌بشر یافت. سازمان خبرنگاران بدون مرز در بیانیه‌ای اعتراضی، خواهان توضیح دولت بحرین درباره شکنجه‌های اعمال شده بر این شهید شد. این سازمان همچنین انجام تحقیقاتی دقیق درباره علل جان سپردن این شهید و محاکمه عاملان آن را از دولت بحرین درخواست کرد. همچنین خانم «ایرینا بوکووا» مدیر کل سازمان یونسکو در واکنش به کشته شدن حاج کریم فخراوی با انتشار بیانیه‌ای تشکیل کمیته تحقیق را خواستار شد. بوکووا درباره این شخصیت بحرینی به خبرنگاران گفت: «کریم رشید فخراوی از مدافعان توسعه رسانه آزاد و تکثرگرایی بود، اصلی که به عنوان بهترین خط مشی احترام به حقوق شهروندان در سازمان یونسکو دنبال می‌شود.»

پس از شهادت حاج کریم فخراوی، اقوام او از خاندان «فخرایی» در شهرستان دیّر در استان بوشهر نیز برای او مراسم ختم و سوگورای برگزار کردند. او در میان انقلابیون بحرین، ملقب به عنوان «شیخ‌ الشهداء» شده است.



























نوع مطلب :
برچسب ها : بحرین، شهید، بحرینی، شکنجه، آل سعود،
لینک های مرتبط :


به گزارش خبرنگار سینمایی فارس، «یاسر عرب» علاوه بر اینکه نویسنده قابلی در حوزه ادبیات کودک و نوجوان است، او را با مستندهایی می‌شناسیم که در حوزه هنر متعهد و به خصوص دفاع مقدس، قابل توجه و تامل است. او ابتدا قابلیت‌های خودش را با مستند «نان جنگ» نشان داد که در آن مستند به دنبال پاسخگویی به این پرسش بود که نان جنگ را که پخت و نان جنگ را که خورد و پس از آن سراغ مستند 3 قسمتی کدام مسجد رفت که به وضعیت مساجد ایران و کارکردهای اجتماعی آن‌ها در 10 سال اخیر پرداخته است. بخش اول مجموعه کدام مسجد درباره چگونگی رسیدن به مسجد ایده‌ال است، بخش دوم کارکردهای کلان فرهنگی و قسمت سوم مساله کودکان و مسجد است. این مستند به جشنواره عمار رفت و اثر برگزیده این جشنواره شد و نیز مورد حمایت ستاد اقامه نماز قرار گرفت.

مستند آخر یاسر عرب مستندی با روایتی بسیار جالب آن هم درباره موضوع دفاع مقدس است. جذاب بودن و نو بودن این موضوع از یک سو و اهمیت موضوع و سوژه این مستند یعنی چایخانه و اتفاقاتی که طی 8 سال در آن منطقه افتاد، وضعیتی که الان این مکان و از آن مهم‌تر کسانی که سال‌های سال در آنجا زحمت کشیدند و کشف دست خطی از مقام معظم رهبری در سال‌های جنگ درباره این مکان، ما را بر آن داشت که مفصل به سراغ این موضوع و یاسر عرب برویم و با او به گفت‌وگو بنشینیم. این مصاحبه خواندنی که همراه با تصاویری منتشر نشده از دوران دفاع مقدس است، در ادامه می‌آید:

 

* ماجرای ساخت مستند جدیدی درباره دفاع مقدس از کجا شروع شد؟

- بعد از مستند «نان جنگ» و موفق بودن آن، قرار شد این ایده تحت عنوان مجوعه باید دوباره دید ادامه پیدا کند تا به سراغ زوایای نادیده جنگ برویم ‌تا به بازنمایی اتمسفر، موضوعات و کسانی بپردازیم که پشتیبانی جنگ را برعهده گرفتند و خود راوی چگونگی ساخت اتمسفر دفاعی ما در زمان جنگ باشند. تا بدین‌وسیله جنگ را دوباره از دیدگاه مردم عامیِ کوچه و بازار، به نظاره بنشینیم.  ما به دنبال وجه نظامی و عملیاتی جنگ در این مستند نبودیم و نیستیم.

 

* پس شما با همان رویکرد «نان جنگ» به سراغ چهره‌های شناخته نشده جنگ در پشت جبهه‌ها رفتید و این شما را به موضوع جدیدی رساند؟

- بله. قسمت اول با عنوان نان جنگ که پایان یافت. قسمت دوم را آغاز کردیم که طی مراحل تحقیق و حتی تولید مرتب به نکاتی عجیب برخوردیم که مربوط می‌شد به مکانی درون اهواز معروف به چایخانه. قصه از اینجا شروع می‌شود که با شروع جنگ نیروهای سپاه به ناچار لباس‌های فرسوده رزمندگان را در سه راهی اهواز آتش می‌زدند و خانم‌های اهوازی با دیدن این شرایط تصمیم به بازسازی این لباس‌ها می‌گیرند. سرپرستی این خانم‌ها را مادر شهید علم‌الهدی به عهده گرفته و کار شست‌وشو و تعمیر لباس‌ها در محل چایخانه آغاز می‌شود. خانم‌ها، 8 سال، صبح تا شب لباس‌های همه رزمنده‌ها، ملحفه بیمارستان‌ها، اتاق‌های عمل و... را می‌شستند وقتی ما متوجه حجم کار شدیم، دیدیم حجم کارشان بسیار بالا بوده.  مثلا چند تریلی لباس هر روز به چایخانه می‌آمده و این خانم‌ها لباس‌ها را می‌شستند. ضمن اینکه لباس‌های مجروحان و شهدا هم میان این لباس‌ها بوده. حالا شما تصور کنید این خانم‌ها هر روز چه حجم لباس، پتو، جوراب و... را می‌شستند. و این تازه اول قصه بود و همین برای ساخت مستندی جذاب کفایت می‌کرد.

 

زنانی که در چایخانه لباس می‌شستند
 

بعد وقتی جلوتر رفتیم وارد لایه خیلی جدی‌تری شدیم. ماجرا این بود که پس از استفاده عراق از سلاح‌های شیمیایی تعدادی از لباس‌های شیمیایی شده هم به چایخانه می‌آید، این خانم‌ها نمی‌دانستند شستند و شیمیایی شدند.

خانم کبری افسری یکی از این خانم‌ها بوده که شیمیایی می‌شود و بارها بستری شده است و سال گذشته ماجرایش رسانه‌ای شد. تعدادی از این خانم‌‌ها شهید شدند. تعدادی زیادی هم هنوز شیمیایی هستند، بدن‌شان تاول دارد و به هزینه خودشان دارو مصرف می‌کنند و تحت پوشش هیچ ارگانی نیستند. مرحله جلوتر دیدیم که قطعه‌های بدن شهدا در این لباس‌ها جا مانده بوده مثلا اعضایی مانند جگر، دست با انگشت و انگشتر، چشم و... در لباس‌ها مانده بود یا مثلا یک پای قطع شده در شلوار یا پوتین جا مانده بود. آن‌ها قطعات بدن را از لباس‌ها را جدا می‌کردند و در همان مکان غسل می‌دادند و دفن می‌کردند.

 

* بعد مشخص می‌شده این دست و پاها مال چه کسی است؟

- نه مشخص نبوده. در دیگ‌های بزرگ لباس‌ها را می‌ریختند تا خون‌ها خشک شده و جدا شود. مثلا می‌دیدند در این دیگ پا مانده و بیرون می‌آوردند. یا یک تکه از سر رزمنده میان لباس‌ها پیدا می‌شده و خیلی شرایط وحشتناک. خانم‌ها آنجا یک محلی را برای دفن قطعات بدن شهدا در نظر گرفته بودند و این قطعات را آنجا دفن می‌کردند.

 

 

* درباره این محل چایخانه توضیح می‌دهید که چه جور جایی بوده؟

- قبل از انقلاب آنجا عشرتکده بوده برای رقاص‌ها و مشروب‌ سرو می‌شده و مسائل خودشان را داشتند اما بعد از انقلاب به دست مردم می‌افتد. زمان جنگ حجم کار خانم‌ها این قدر بالا بوده که چایخانه تبدیل می‌شود به پشتیبانی جبهه جنوب و با شهادت شهید سید حسین علم‌الهدی به اسم این شهید بزرگوار نام‌گذاری می‌شود. بعد از مدتی آقایان و علما و مسئولین بسیاری به آنجا می‌روند. از جمله آیت‌الله مصباح و... مهم‌ترین دیدار هم مربوط به سفر رهبر انقلاب در زمان ریاست جمهوری‌شان به آنجا می‌شود. من فیلم‌ها و عکس‌های مختلف مربوط به آن دوران را دیده‌ام.

 

 

مثلا یک صحرا پوتین بوده، این‌ها شسته می‌شده، کف‌ها انداخته می‌شده بعد همه با دقت جفت می‌شده، واکس زده می‌شده و دوباره به جبهه  فرستاده می‌شده. یا پیراهن‌های پاره شسته می‌شده، به دقت رفو می‌شده، رنگ می‌شده و حتی اتو شده دوباره به جبهه می‌فرستادند. دقیقا مثل لباس نو. آن قدر حرفه‌ای وصله می‌زدند که قابل تشخیص نبوده.

 

ببنید چه اتفاق بزرگی در طول 8 سال آنجا افتاده و خانم‌ها چه قدر کمک کردند و بالای 300 قطعه از بدن شهدا آنجا دفن است.

 

* درباره دیدار مقام معظم رهبری بیشتر توضیح می‌دهید؟

- وقتی ایشان به چایخانه می‌روند، در پایان دست خطی برای این خانم‌ها می‌نویسد که دست‌خط ایشان را داریم و از خانم‌ها شخصا تقدیر و تشکر می‌کنند. یکی از سردان سپاه به من گفت آقا در پایان  دیدارشان استغفار می‌کنند و می‌گویند خانم من هم می‌خواست اینجا با خانم‌های دیگر کار کند اما من به جهت اینکه شاید حضور او به عنوان یک خانم و تحت عنوان نیروی نظامی است، مخالفت کردم و الان با دیدن شرایط اینجا استغفار می‌کنم از اینکه مانع حضور ایشان شدم.

 

* شما این مطلب را از کجا نقل می‌کنید؟

- جناب سراجان در مصاحبه‌اش به ما گفت که البته این بخش در مستندی که ساخته شده نیز آمده است. خب یک همچنین جایی با چنین پیشینه و عظمتی الان تبدیل شده به یک مکان تفریحی (‌به نام بهشت هویزه‌) و  هیچ کس پاسخ‌گو نیست که چرا این طور شده. البته در دیدار خانم‌ها با آیت‌الله جزایری ایشان قول پیگری دادند که فعلا بعد از دو ماه من شخصا هرچه پیگیری کردم‌، فقط پاس کاری شده و نتیجه‌ای نداشته است. ما در حین تولید این مستند با خانم‌هایی روبرو شدیم که در حین شست‌وشوی لباس‌ها پیراهن خونی فرزند شهید خودشان به دست‌شان افتاده! یا خبر شهادت فرزند یا برادرشان را سر لگن لباسشویی به آن‌ها داده‌اند اما ایشان گفتند تا لباس‌های‌شان تمام نشود، حاضر به ترک سنگر خدمت و رسیدگی به تشیع فرزندشان نیستند.

 

 

* بعد از جنگ چه می‌شود؟ آیا در محل دفن قطعات بدن شهدا آن هم با این حجم الان مقبره‌ای یا یادگاری از آن دوران ساخته شده است؟

- مقبره و یادگار؟ بعد از اینکه جنگ و این ماجراها تمام می‌شود، ما با یک داستان عجیب‌تر روبه‌رو می‌شویم و می‌بینیم در همان مکان قسمت رخت‌شورخانه را تبدیل به رستوران می‌کنند و روی قسمتی که بدن شهدا دفن است، تالار عروسی می‌زنند. این بنده‌ خداهایی هم که آنجا 8 سال زحمت کشیده بودند، ضربه روحی شدیدی می‌خورند و به زمین و زمان اعتراض می‌کنند اما کو گوش شنوا؟ تا اینکه امسال همه  خانم‌ها در شلمچه جمع می‌شوند و روی پیراهن شهید بهمن دشت بزرگ که پدرش از خادمان چایخانه بوده شهادت‌نامه و اعتراض‌نامه‌ای می‌نویسند برای رهبر  و امضا می‌کنند تا این مکان به یادمانی در ابعاد اصلی پایگاه شهید علم الهدی تبدیل شود و تلار مذکور برچیده شود. 

 

* و بعد چه؟

- به هر حال یک وجه کار این است که فی‌الواقع ما چه کردیم برای این‌ها. اصلا بر فرض محال فرض که این خانم‌ها یک سری انسان که اصلا به دین و مقدسات کاری نداشتند و تنها آمده‌ بودند به کشورمان خدمت کنند. در ساخت مستند  سپاه بزرگ‌ترین لطفی که به ما کرد این بود که چند روزی یک مینی‌بوس و چند شبی یک جای خواب کوچک به خانم‌ها داد تا برای دیدار منطقه بروند. همه افرادی هم که آن سال‌ها در چایخانه بودند با هزینه خودشان آمدند. امکانات لجستیکی در کشورمان کم است؟ الان جنگ است؟ منطقه نظامی است؟ مشکل چیست که برخورد با این افراد که عمرشان را برای کشورشان گذاشته‌اند این گونه است. یکی از خانم‌ها برای ما تعریف می‌کرد که در آن سال‌ها نمی‌دانستیم در گرمای هوای اهواز چه کنیم و به نوبت در یخچال می‌نشستیم تا دقایقی آرام شویم. در این گرما خانم‌ها با حجاب کامل بدون چشم‌داشت کار کردند. این آدم در فضا خون بشوید و گوشت جدا کند و جامعه کبیره بخواند و گریه کند و شیمیایی شود و بعد از جنگ هم بگویند، نخود نخود هر که رود خانه خود؟

 

* و این یعنی توهین...

- بزرگ‌ترین توهینی که به این‌ها شد این بود که وقتی امسال  با این خانم‌ها به بهشت هویزه رفتیم تا گردهمایی داشته باشند، آقایان  رفتند و دست خط رهبری را که برای اولین بار توسط تیم تولید ما کشف شده بود در یک کاغذهای ابر و باد کپی کردند توی کاور پلاستیکی گذاشتند و دادند به عنوان تشکر به این خانم‌ها. آیا ما از یک بچه راهنمایی که امتحان علومش 20 شده اینطور تشکر می‌کنیم؟ نمی‌خواهد دستخط را طلا‌کوب کنید، حداقل قابش کنید، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد که حداقل با این افراد محترمانه برخورد می‌کردند. با این حال همین کار کوچک را هم که انجام دادند باید بودید و می‌دید که این خانم‌ها با دستخط چه می‌کردند. دستخط را بر چشمان‌شان گذاشته بودند و اشک می‌ریختند. اما این از زشتیِ گدا بازی‌های آقایان چیزی کم نمی‌کند.

زمانی که امثال بنده در کوچه تیله‌بازی می‌کردند، این خانم‌ها برای انقلاب و کشورشان زحمت می‌کشیدند. حالا چرا باید برای درمان‌شان این‌قدر مشکل داشته باشند؟

 

* شما که در جریان کارهای این افراد بودید، از وضعیت فعلی آن‌ها برای ما بگویید؟

- مثلا خانم کبری افسری که یکی از این خانم‌ها است، با مشقات زیادی برای درمانش روبرو است. بارها به خاطر تشخیص نادرست و استفاده از داروهایی که نباید استفاده می‌کرد، وضعیتش وخیم شده بود، بعد که ما مصاحبه‌ای داشتیم با او عده‌ای دیده بودند، خواسته بودند نیمی از هزینه‌ درمانش را تقبل کنند، که پسر این خانم نپذیرفته بود که مگر شما از قبل مادر من را نشناختید که حالا بعد از مصاحبه به فکر افتاده‌اید؟ آن هم نیمی از هزینه را می‌خواهید بدهید و ما صدقه نمی‌خواهیم، مادر ما فقط می‌خواهد نفس بکشد و به کپسول نیاز دارد.

 

می‌دانید قبل از آمدن این خانم‌ها چه می‌کردند؟ آیت‌الله جزایری امام جمعه اهواز نقل می‌کند که من وقتی رفتم و حجم لباس‌ها را دیدیم، به سرعت برگشتم در خطبه‌ها و گفتم برادرها خواهر‌ها من در اهواز گنج پیدا کرده‌ام. آن وقت این خانم‌ها چه قدر از اسراف جلوگیری کردند. آن هم چه خانم‌هایی. هر کدام‌هایی یک اسطوره‌اند. هر یک دنیایی داشتند. هر کدام از این‌ها لیاقت داشتند. الان با سرویس شخصی کنار خانه‌های‌شان بروند و بپرسند آرزویشان چیست و کربلا و مکه می‌خواهند؟ بهترین امکانات را بدهند.

 

من زندگی فعلی این خانم‌ها را دیده‌ام. رستورانی که الان در چایخانه ساخته‌اند و اسمش را گذاشته‌اند، بهشت هویزه را هم دیده‌ام. هیچ یک از این خانم‌ها بودجه حتی یک بار غذا خوردن در این رستوران را ندارند. نکته جالب‌تر اینکه ما روز قبل از گردهمایی برای تنظیم نور سالن و مقدمات رفته بودیم. دو نفر آنجا جلوی ما را گرفتند که چه می‌کنید؟ جواب دادیم مگر نمی‌دانید قبلا اینجا چه جور جایی بوده و فردا برنامه داریم. جواب دادند اگر این خانم‌ها می‌خواهند بیایند باید ورودی بدهند. ناهار و بقیه امکانات را هم باید از خود ما بگیرند بعد که بنده اعتراض کردم که مگر شما درک شرایط ندارید مسئول آنجا گفت که خودش پاسدار سپاه است و آنجا را از سپاه اجاره کرده! دیگر اگر آدم بخواهد پیش خدا هم شکایت کند، نمی‌داند این شکایتش را چگونه بگوید.

حرف من این است که مردمی که نان برای جنگ می‌پختند، قند می‌شکستند، لباس می‌شستند و حتی تیمی داشتند برای شستن جوراب‌های رزمنده‌ها، حق‌شان این نیست. اصلا هم با نگاه جامعه شناسی به قضیه نگاه نمی‌کنم.

آن خانمی که سر تشت لباس شستن خبر شهادت پسرش را می‌دهند و می‌گوید اشکال ندارد خودتان غسلش بدهید، لباس‌هایم مانده، فردا که لباس‌ها تمام شد، سر قبر پسرم می‌روم. این آدم که از سر لباس‌ها بلند نشد این رفتار حقش نیست، آه این خانم، دامان آقایان مسئول ذی‌ربط را می‌گیرد و چه انتقام گرفتنی بدتر از اینکه الان در شرایطی هستند که نسبت به اعمال قبیحی که در تخریب آن یادگار بزرگ داشتند کور هستند؟ سخن بر سر این است که این مردم  حق دارند آزادانه دفاع مقدس خودشان را روایت کنند، حق دارند هر چیزی بخواهند برای‌شان فراهم شود، حق دارند بدون هیچ سانسوری بروند داد بزنند که چرا جایی که قطعات بدن شهدا دفن شده تالار عروسی زده‌اید؟ مگر اینجا ژاپن است که مشکل خاک داشته باشید، ده کیلومتر پایین‌تر تالار می‌زدید. این آدم ها حق دارند اعتراض کنند و باید راهکار اعتراض‌شان هم مشخص باشد که از این نمونه‌ها در ایران کم نیست.

 

نه اینکه 20 سال نامه بنویسند به امام جمعه و استاندار و هر کس که می‌دانند و باز هم حرف‌شان به جایی نرسد تا اینکه عرصه چنان بر آن‌ها تنگ شود که یکی از پدران شهدا پدر بهمن دشت بزرگ که در چایخانه کار می‌کرده لباس رزم پسرش را آورد و به ما گفت روی پیراهن پسرم بنوسید و شهادت بدهید که وضعیت آنجایی که مقام معظم رهبری در دوران جنگ دیده بود الان به این وضعیت اسفناک رسیده.

 

* اشکال اصلی را در کجا می‌بینید؟

- اشکال ما این است که ما وقتی می‌خواهیم دفاع مقدس‌مان را روایت کنیم یا سراغ کلیشه‌هایی نمادین چون چفیه، پلاک، سیم خاردار و... می‌رویم، یا اکثرا توی این اردو‌ها از فلان شهید خاص یا فلان معبر عملیاتی یا فلان خواب فلان رزمنده یا فلان تکنیک فتح قله و... حرف می‌زنیم اما هیچ یک از این‌ها به درد جوان امروزی ما نمی‌خورد که مثلا ما از سمت شرق کانل وارد خاک عراق شدیم یا از غرب آن. این تخصص او نیست و احتیاج او هم نیست. ما او را به این منطقه آوردیم تا در اتمسفر دفاع مقدس قرار بگیرد. آن وقت با مکانی مثل چایخانه چنین کرده‌اند و با راویانش چنان.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : زن، دختر، حجاب، تکه های بدن، لباس، شست وشو، قدردانی، اتخلاص، شجاع، شهید، بسیجی، نترس، بهشت، هویزه، رستوران، مردانگی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

از وقتی که رفتی دنیایم خاکستری شده آسمان زندگی ام ابری شده و بغضی همیشگی در پس تمام لبخندهاوحرفهایم می کشد مرا هر روز و هر ثانیه...
مادرهر چه دارم از تو دارم ...زود رفتی خیلی زود بود هنوز رفتنت را باور ندارم ...
بازهم دستان آسمانیت را بالا ببر و برای نازدانه دخترت دعا کن که محتاج دعایت هستم ای همیشه همراه...

مدیر وبلاگ : زهرا پدرام
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



منجی موعود
حرم فلش - کد وبلاگ - طراحی
http://mazhaby.persianblog.ir
پایگاه مجازی فارسی زبان مقاومت اسلامی لبنان - حزب الله
اسلام پرس
بیداری اسلامی در جمهوری آذربایجان

برای دریافت کد کلیک کنید.

کسی واسه عاشقی

کمپین حمایت از مسلمانان مظلوم میانمار

فرقــــــــــــــــــــان

هواداران حامد زمانی

عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir http://www.zohur12.ir/logo/
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic